تبليغاتX
روزبه
من و جانوران

من از مسافرت برگشتم. جوجه یاکریم ها نیستند. رفته اند. آشیانه شان خالی است. درباره مسافرتم بعدا می نویسم.

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 14:42 | لینک  | 

این هفته مسافرت هستم.
نوشته شده توسط روزبه در ساعت 21:43 | لینک  | 

توی ساختمان ما، روی کنتور گاز، دو «ياکريم» لانه دارند. هر چه تخم می گذاشتند، می افتاد پايين و می شکست. اين کار چرخه ای ادامه داشت، تا اين که راهش را پيدا کردند. همسايه آمد جای آن ها را بهتر کند، بدتر کرد. روز از نو روزی از نو. دوباره تخم ها می افتاد پايين. تا اين که دوباره خودشان آن را درست کردند.
من کبوتر و «ياکريم» در شب نديده بودم. چند هفته است دارم می بينم. آن ها شب ها توی لانه می خوابند. به ما عادت کرده اند. انگار 100 سال است که ما را می شناسند. ما را که می بينند، فرار نمی کنند. اين دفعه دو تا جوجه بزرگ کردند و پرواز دادند.

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 18:52 | لینک  | 

مورچه ها بسيار پرکارند. بسيار. آن ها بی وقفه کار می کنند. دانه می برند. خاک را زير و رو می کنند. نگهبانی می دهند. همه ی آن ها را يک مورچه به وجود آورده. مورچه ی ملکه.
من چند سال پيش چندتا مورچه داشتم. ولی دو دقيقه غافل شدم. در رفتند. معلوم نشد چه بلايی سرشان آمد. پدرم گفت: اولا، مورچه ها گروهی زندگی می کنند و ثانيا، هر کدامشان نه نر هستند نه ماده. جالب است. نه؟

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 17:34 | لینک  | 

من برگشته ام. رفته بوديم مازندران. يک شنبه توی راه، قبل از تونل کندوان هوا بد نبود. سر هر پيچ پليسی ايستاده بود. جاده عالی بود. قسمتی از آن را بزرگ کرده بودند. بعد از تونل کندوان مثل هميشه هوا تغيير کرد و سرد شد. آش فروش هم آن جا بود. تا عباس آباد که پر باران ترين جای مازندران است رفتيم. هوا ابری بود ولی باران نمی آمد. يادم رفت بنويسم که سد هم تقريبا پر، يکی دو متر از خط بالايی پايين تر بود. توی راه خيلی خوش گذشت. ولی در يک رستوران يک نفر ظاهرا وبا گرفته بود. رفت توالت. صداهای عجيب غريب از او می آمد.
دوشنبه صبح رفتيم پياده روی. دو ساعت طول کشيد. آمديم صبحانه بخوريم، صدای عجيبی به گوش رسيد. صدا از توی باغچه بود. يک مار را در حال خوردن قورباغه ديديم. بيچاره قورباغه. رفتم آن را نجات بدهم. مار با قورباغه فرار کرد.

ظهر آمديم بخوابيم، زنبوری آمد تو به چه بزرگی. طوفان شروع شد. باران آمد. نيمه شب  ساعت 1 يا 2 قطع شد. صبح که رفتيم پياده روی، هوا عالی بود. ساعت 12 دوباره باران شروع شد.
چهارشنبه و پنج شنبه کارهای هميشگی را انجام داديم و پنج شنبه شب رفتم خانه دوستم. شب همانجا ماندم تا جمعه. جمعه همگی رفتيم کلاردشت. جای شما خالی خيلی خوش گذشت. جوجه کباب خورديم.
شنبه با همسايه ها برگشتيم تهران.

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 21:56 | لینک  | 

من دارم می روم مسافرت. تا ۷ روز نیستم. آن بچه گربه را به مادرش دادیم تا بزرگش کند.

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 13:7 | لینک  | 

ديروز صبح زود هوا هنوز گرگ وميش بود. از پنجره به کوچه نگاه می کردم. متوجه شدم چيزهايی در کنار ديوار حرکت می کنند. خوب نگاه کردم. يک گربه مادر با چهار بچه گربه کوچک ديدم که با هم بازی می کردند.  امشب من وقتی رفته بودم پايين قدم بزنم يکی از همان بچه گربه ها را در کنار پله در خانه خودمان ديدم که افتاده است و حرکت نمی کند. مادرش هم نبود. فکر کردم مرده. ولی زنده بود. بی حرکت. آن را به خانه آوردم تا به او غذا بدهم. با سرنگ به او شير دادم. او کمی سر حال آمد. بعد آن را در يک کارتن کوچک گذاشتم. خوابيد. معلوم نيست فردا زنده باشد يا نه. اين بود داستان بچه گربه ای که از مادر جدا شد. درباره اش بعدا هم می نويسم.

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 23:1 | لینک  | 

سه تا قورباغه ای که آوردم خانه، يک هفته بود چيزی نخورده بودند. چون چربی دارند، نمرده بودند. یکی بزرگ است، یکی متوسط  و یکی کوچک. من رفتم پنج تا ملخ گرفتم. همه شان خوردند به غیر از یکی شان. من آن را انداختم توی یک شیشه با یک ملخ. باز هم نخورد. روز بعد رفتم بیست و پنج تا ملخ گرفتم از پارک پردیسان. این دفعه این خورد، اما کوچکه نخورد. . روز بعد آن ها را انداختیم توی ظرفی بزرگ تر. فکر کنم راحت تر شده بودند، ولی نمی توانستند بپرند. سه روز توی ظرف بودند. روز چهارم انداختمشان توی ظرف اولی. حالا می توانند بپرند. قورباغه ها حسگرهای خاصی دارند. تا نزدیک می شوم، می پرند. اهان؛ این را یادم رفت بنويسم. بزرگه پادشاه است و بیشتر می خورد. کوچکه از وسطی بیشتر میخورد!
                                                      

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 23:17 | لینک  | 

روز پنج شنبه 27 مرداد من و آقای دکتر ساری و بابام و دانشجوهاش رفتيم طالقان. 3 ساعت طول کشيد که رسيديم به شهر طالقان. يک اتوبوس گنده سفيد، ولی خوب و درجه يک بود که از اردبيل می آمد. راننده باحالی داشت. بعد از شهر طالقان فکر کنم 1 يا 2 کيلومتری رفتيم و دم جاده، بغل درختی ايستاديم. من و بابام اول پياده شديم. با يک شيشه مربا می رفتيم که ملخ بگيريم. يک ملخ بعد از جان کندن گرفتم. کوچک بود ولی زرد و ناياب. حالا چرا تو آن همه ملخ من يکی گرفتم؟ چون می خواستم گنده اش را بگيرم. آقای دکتر ساری و دانشجوهاش می آمدند پايين و هی می ايستادند. از اين نوع، از آن از اين نوع بحث می کردند.
 من يک چيزی شبيه سوسمار ولی کوچک ديدم؛ ولی تا خواستم آن را بگيرم، در رفت. بعد که با بابام رفتيم پايين دکتر ساری درباره همين نوع سوسمار شرح می داد که اين جا هست.
ما می رفتيم پايين. من توانستم يک ملخ بزرگ بگيرم. انداختمش توی شيشه. بعد رسيديم به سرازيری. من و بابام جلو می رفتيم پايين. چشمتان روز بد نبيند. پای من چنان پيچ خورد که تا مدتی نتوانستم راه بروم. قسمت با حالش اين جاست که يک مستند ازش در می آيد. من روی يک سنگ نشستم تا بقيه از روی يک سر پايينی تند بروند پايين. فکرش را بکنيد من با دو پای پيچ خورده بايد از آن جا رد می شدم. خيلی سخت بود. آن یکی پای دیگرم دو روز پیش از آن موقع دویدن پیچ خورده بود و درد می کرد. موقعی که نزديک پايين رسيديم، آقای ساری محکم دستم را گرفت تا نيفتم. خلاصه، رد شديم. دوباره روز از نو روزی از نو. چه جايی! باز حالا خدا را شکر که سرازيری نبود. جای پا نبود. رفتيم رسيديم به جايی که بايد از آب رد می شديم. بابام 4 تا سنگ انداخت توی آب که من رد شوم. جلومان دوباره رودخانه بود. رفتيم جلو از جايی که آب نبود، رد شديم.
من رفتم پايين به بابام پوست ماری را که ديده بودم لای سنگ ها نشان دادم. خيلی بزرگ بود. بابام که آمد آن را بردارد، پاره شد. توی برکه ای يک قورباغه پيدا کردم. رفتيم جلو ببينيم دانشجوها دارند چه کار می کنند، که بچه ها همه برگشتند. يکی از بچه ها آخوندکی پيدا کرد. بعد بابام به آقای دکتر پوست مار را نشان داد. من و بابام جلوتر از همه رفتيم بالا چون من پايم درد می کرد. می خواستيم سريع تر برسيم بالا. نگو جلو ما آب بود. بعد از يک دقيقه همه آمدند. هر چه دنبال جايی برای رد شدن گشتيم، نبود. همه مجبور شديم از يک جا از آب بپريم. کفش همه گِلی شد. از جمله کفش من که با دوتا پا رفتم.
بايد از يک سربالايی رد می شديم. به سختی رد شديم. يکی از دخترها حالش بد شد. ما به سمت اتوبوس می رفتيم. کمر من درد می کرد. بعد از آن که همه سوار شدند، اتوبوس حرکت کرد. رفتيم يک جای خوب برای غذا خوردن. من يک تون ماهی خوردم با نوشابه و چيپس. بعد رفتم توی اتوبوس خوابيدم. تقريبا يک ساعت خوابيدم. رسيديم تهران به محل کار بابام. من از آزمايشگاه آن جا 3 تا قورباغه گرفتم. آمديم خانه.

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 22:36 | لینک  | 

                             شب یلدا مبارک باد       

نوشته شده توسط روزبه در ساعت 13:22 | لینک  |