
به نظر بعضي ها شير سلطان جنگل است. اما اين طور نيست. اگر بحث سلطان بودن است، پلنگ سلطان است، چون شير با ماده ها به شکار مي رود يا فقط ماده ها مي روند؛ اما پلنگ تکي به شکار مي رود در ضمن دويدن پلنگ تند تر است .
با شروع مدرسه ها دوباره کساني که صبحي هستند، بايد صبح زود از خواب بيدار شن و به سختي به مدرسه بروند. البته اگر خيلي خوابشان بيايد، حتما دليلي دارد. مثلا ديشب فيلم سينمايي ديده اند، يا جام رمضان. آخه کسي نيست به اين بچه بگه تو فردا نمي توني پاشي. حالا به هر حال،آقا از خواب دير پاميشه و دير به مدرسه ميره بعد در مدرسه ميگن چرا دير آمدي؟ ميگه اقا سرويس دير کرد يا رفتيم دکتر و غيره و هزاران دليل که به ذهن من و شما نمي رسه. با اينکه ماه مهر است، ولي هوا خيلي گرم است. مخصوصا کلاس ما که از نظر گرما خود جهنم است. خوب اگر کلاس گرم باشه، بچه بنده خدا تو اين گرما چه جوري حواسش را جمع کند. مخصوصا که ماه مبارک رمضان است و بعضي از بجه ها ممکن است روزه بگيرن.
سلام. امروز مي خواهم در باره ي سگ بگويم. سگ ها حيوانات خوبي هستند . دوست خوبي هستند. دنيا را سياه سفيد مي بينند. به نظر بعظي ها نبايد سگ گرفت. شايد هم راست باشد. چون آدم به سگ عادت مي کنه و او جزئي از خانواده ي آدم به حساب مي آيد. بعد که مرد، غم بدي آدم را مي گيره. سگ دبرمن در ده سالگي هار مي شه. چون از سن پنج سالگي جمجمه اش رشد نمي کنه ولی مغزش رشد مي کنه. بي چاره .
سلام ما عصر روز پنجشنبه گذشته به کنفرانس مالتی مديا رفتيم در آن جا اول صحبتي مختصر کردند؛ بعد سازنده ي انيميشن آقاي بهرام عظيمي خالق «سيا ساکتي» و شکلات آيدين، البته انيميشن شکلات آيدين حرف زد. کمي از حرف هاي او را مي نويسم. مي گفت من بچه ي پايين شهرم و کسايي مثل سيا ساکتي را زياد مي بينم. سه کلاس تجديد شده ام. دوست داشته ام خودم را نزد مزدم مطرح کنم. در خانه کاريکاتور مي کشيدم. مادر پدرم تشويقم مي کردند. برادرانم به کاريکاتورهای من مي خنديدند. بعد در کوچه دوچرخه بازي من عالي بود پسرها و مردهاي پير و جوان به من نگاه مي کردند. اما من دوست داشتم دخترها به من نگاه کنند ولي نگاه نمي کردند، چون خوش قيافه نبودم. در دانشگاه هم کاريکاتور مي کشيدم وساعت 7 صبح آن ها را به بورد مي چسباندم تا کسي مرا نبيند و نفهمد که کاريکاتورها کار من است. همه کاريکاتورهای مرا دوست داشتند. کم کم فهميدند که کاريکاتوريست منم. کلاسي داشتيم که بايد گليم و قاليچه مي بافتيم فکرش و بکنيد. مرد 50 ساله با اون ريش و پشم داره ظريف کاري مي کنه. خب گفته هاي آقاي عظيمي تمام شد. پذيرايی خوبي کردند.
مهران مديري آن قدر زرنگه که نمي زاره تابستان تمام شود. اول مهر که همه رفتن مدرسه تيکه کلام و آهنگش را بچه ها تکرار مي کنند. من هم يکي از کساني هستم که دائم آن ها را تکرار مي کنم. در اين سريال بز زياد ديده مي شود. پدر من کاري به بازي گرهاش نداره، فقط حيوانات را نگاه مي کنه. به نظر من اين روز ها در تلويزيون در برنامه هاي عادي هم با حيوانات بد رفتاري مي شود. من اصلا اين کار را دوست ندارم. گاهي اوقات که شورش را در مي آورند. راستي آهنگ شب هاي برره را دوست داريد؟ تيتراژ آن را از اين جا دانلود کنيد. اندازه ی آن ۳۱/۴ MB است. در اين سريال از جانواران زياد صحبت می شود.

دوباره ماه مهر رسيد. ماهي که دوباره دوست هاي سال پيش را مي بينيم و دوست هاي تازه پيدا مي کنيم. با يد سعي کنيم تا با کساني که گوشه گير هستند، ارتباط کاملا دوستانه برقرار کنيم . بايد سعي کنيم تمام مسافرت بازي، پلي استيشن، کامپيوتر و همه ي اين ها را کنار بگذاريم. سر کلاس حواسمان را فقط به معلم بدهيم. اگر کسي با ما حرف زد بهش بگيم زنگ تفريح. با کسي حرف نزنيم که شير فرهاد فلان کرد . کسي که سال پيش از خودش راضي نبوده و يا مادر و پدر از درسش راضي نبودند، امسال فکر بازي با دوستان بعد از مدرسه نباشد. برويم خانه نهار بخوريم. خستگي در کنيم. بعد درس بخوانيم وهر وقت درس تمام شد برويم بازي کنيم، نه برعکس. شايد بعضي ها مي گن اول بازي کنيم بعد درس. اين ها آخر سر درس نمي خوانند. ميرند مدرسه معلم مي پرسه مشقات کو؟ مي گه آقا ما ديروز تب کرده بوديم، يا مريض بوديم. اگر کار به جاي تنگ رسيد، مي گه آقا ما ديروز غايب بوديم . همه ی اين ها را می دانم.
چهار شنبه 23 شهريور: ما قراره فردا، یعنی پنجشنبه بریم شمال. جمعه هم بریم اردبیل.
دوباره بعد از تونل هوا سرد بود. آش فروش هم آن جا بود. هوا عالی بود.
امروزرفتیم کنار دریا. هوا بهتر بود. سنگ های زیادی جمع کردیم. من سنگ های زيبايی پيدا کردم. بعد رفتیم سینما. فیلمی هندی گذاشته بودند: یک خانوم عاشق مردی بود. پدرش به این مرد گفته که دیگه او را نبیند. او هم رفته بود فرانسه. خانوم را به یک مرد دادند. خلاصه شوهر این خانوم فهمیده بود که زن عاشق او نیست. او را برد فرانسه، دنبال آن اقا. این خانوم تا رسید گفت من تو رو دوست دارم. یک اقا از تو سینما بلند گفت لااله الا الله ...همه زدن زیر خنده. بعد رفتیم پیاده روی، ولی پشه زیاد بود.
ما الان توی اتاقيم. هوا از بس گرمه، پنکه روشن کردیم. الان ساعت دقیقا 9و3 دقيقه است. شام خورده ایم. آقا دوباره یک فیلم چرت دیگه. من حوصله ی دیدن یک فیلم دیگه رو ندارم. اسم فیلمه صد روز در جنگله.
جمعه 25 شهريور: امروز به اردبیل آمدیم. راه بسیار طولانی بود. با یک ساعت استراحت حدود ده ساعت توی راه بوديم . جایی که بين راه استراحت کرديم، پر از عروس و دوماد بود. یک دریاچه هم داشت. هواش عالی بود. در درياچه های کوچکی که از آب باران درست شده بود، قورباغه های زیادی بودند . جایی که ما اقامت داشتیم جای نسبتا خوبی بود. اردبیل بربری های خوبی دارد. خوب که چه عرض کنم عالی. الان ساعت دقیقا 9و 33است. الان شد 6و34 دقیقه.
صبح روز شنبه آغاز اقامت ما در اردبیل رفتیم شیخ صفی الدین اردبیلی. آنجا ادم توی حال دیگری می ره. عصر رفتیم شورابیل. آنجا خیلی خوش گذشت. قایق سواری کردیم.
يک شنبه رفتيم سرعين.
دوشنبه رفتیم مشکین شهر. آنجا شتر دو کوهان دیدیم. شتره تا رفتیم، ببخشیدا، تف کرد. من ملخی ديدم به چه بزرگی. بعدش نوعی مارمولک ديدم.
سه شنبه حرکت کرديم به سوی تهران.
آذر ماه 1371 در شهر دمشق به دنيا آمدم؛ اما نه عرب هستم، نه عربی می دانم. پدر و مادرم چند ماه قبل از تولد من به سوريه آمده بودند. آن موقع پدرم معلم مدرسه ی ايرانيان سوريه و لبنان شده بود. از دو سال اول زندگی ام که در آن جا گذراندم، چيزی يادم نمی آيد، به جز چند صحنه ی مبهم از بازار، تلويزيون عرب زبان، باران و بوی گلاب. از سال دوم زندگی ام تا حالا در تهران زندگی می کنم. دوره ی ابتدايی را دبستان ستارخان به پايان رسانده ام و امسال کلاس دوم راهنمايی مدرسه ی دولتی«آندی» هستم. روزی پدرم با مشاهده ی گلکاری های زيبای يک پارک گفت: اگر حقوق و کلاس همه ی شغل ها يکسان بود، من باغبانی را انتخاب می کردم. بعد از من پرسيد تو چی؟ من بلافاصله جواب دادم من در هر حال جانورشناسی را انتخاب می کنم. من عاشق جانورانم، مخصوصا سگ ها را خيلی دوست دارم.